بار الهی
مرا به زمین کوچاندی ، کوچیدم
ترساندی ! ترسیدم
رقصاندی! رقصیدم
بار الهی
مگر نه دیدگانم امانت توست؟
پس هر آنچه دیده ام از آن توست
بیا در دیدهایم نشین که من
زمین را اینگونه به تماشا نشستم.
یکی شاد و دیگری ناشاد !
یکی در عرش و دیگری بر فرش !
یکی سواره و دیگری پیاده !
چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
این روزها دیدگان مرا میل تماشا نیست.
نمی پرسی چرا؟
الهی وجودم را کفر احاطه کرد
آری کفر !! کفر!!
چشمانم با زنی ترشی فروش آشنا شد،
زنی با بخت زرد، در شب سرد،
کنار عمارتی تاجر بود،
اما محصولش همه درد.
چقدر این صحنه در پهنه دیدگانم سنگین آمد
این ایام چشمانم تاب دیدن ندارند.
پس یا دیدگان خود بگشای
یا چشم های مرا ببند .
+ نوشته شده در ساعت 13:5 توسط ............ مجنون
|

من بغض کرده ام، که این روزها آخرین روزهای دیدار توست،میروی بی آنکه بدانی روزهایم در سکوت و نگفتن گذشت،نجابت لب های من و متانت چشمان تو اجازه ی کلامی نداد،و تاوان نجابتم چه سنگین است.و اما اکنون که لحظه های رفتنم رسیده است چه دردناکتر گشته این نگفتن.ای کاشهایم شروع شده و ملامت قلبم لحظه ای رهایم نمیکند که به پای عقل این همه احساس را باختم