عاشق....................م
شراب خواستم... گفت : ممنوع است
آغوش خواستم... گفت : ممنوع است
بوسه خواستم...... گفت : ممنوع است
نگاه خواستم... گفت: ممنوع است
نفس خواستم... گفت : ممنوع است
... حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري
عاشقانه ، با يک بطري پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد
با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را
و چه ناسزاوا......ر عکسي را که
آغوش خواستم... گفت : ممنوع است
بوسه خواستم...... گفت : ممنوع است
نگاه خواستم... گفت: ممنوع است
نفس خواستم... گفت : ممنوع است
... حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري
عاشقانه ، با يک بطري پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد
با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را
و چه ناسزاوا......ر عکسي را که

باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
ذاتها با سایههای خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.
نه صدائی جز صدای رازهای شب،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جوی آب رفتم، چه می آمد
آب.
یا نه، چه میرفت؛ هم ز انسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم.
مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک،
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت وگو شوریده مستی .
- مستم ودانم که هستم من-
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟
بر مزارم به يادگار مانده ، نگاه مي کند
و در حسرت نفس هاي از دست رفته ،
به آرامي اشک مي ريزد
+ نوشته شده در ساعت 13:25 توسط ............ مجنون
|
من بغض کرده ام، که این روزها آخرین روزهای دیدار توست،میروی بی آنکه بدانی روزهایم در سکوت و نگفتن گذشت،نجابت لب های من و متانت چشمان تو اجازه ی کلامی نداد،و تاوان نجابتم چه سنگین است.و اما اکنون که لحظه های رفتنم رسیده است چه دردناکتر گشته این نگفتن.ای کاشهایم شروع شده و ملامت قلبم لحظه ای رهایم نمیکند که به پای عقل این همه احساس را باختم