تو آسمون قلبم خدا خودش نوشته / یه لحظه با تو بودن قشنگتر از بهشته . . .
![]()
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد
پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم
امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده


زندگی زیباست اگرچه سخت است
جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است
دفتری است کوچـــــــک اگرچه پر معناست
آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی
خاطراتش زیباست اگرچه پر معماست
و
در آخر ...
دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد.



اگر معنای عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق ! اگر رسم عاشقی این است که قلب
آنکه دوستش داری را بسوزانی و بعد از مدتی رهایش کنی پس لعنت به تو که مرا در این دنیای
دروغین در به در کردی! او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من است ، رفیق
نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس
غریبه ای دیگر شد



من بغض کرده ام، که این روزها آخرین روزهای دیدار توست،میروی بی آنکه بدانی روزهایم در سکوت و نگفتن گذشت،نجابت لب های من و متانت چشمان تو اجازه ی کلامی نداد،و تاوان نجابتم چه سنگین است.و اما اکنون که لحظه های رفتنم رسیده است چه دردناکتر گشته این نگفتن.ای کاشهایم شروع شده و ملامت قلبم لحظه ای رهایم نمیکند که به پای عقل این همه احساس را باختم